بسم الله الرحمن الرحيم

رنگ خدا

خانوم

ارسال شده در 23 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

كنار خيابان ايستاده بوديم منتظر تاكسي. يك تاكسي سمند زرد نگه داشت كه روي صندلي هاي عقبش يه “زن و شوهر” يا شايدم يه “خواهر و برادر” يا هر چيز ديگه نشسته بودن.

رفيقم عقب نشست و من هم صندلي جلو نشستم.

اين آقا و خانوم رفتار متعادلي داشتن و تقريباً مطمئن شديم كه زن و شوهر هستند. خب اصلا به ما چه…

ولي خانوم به شدت آرايش كرده بود و حسابي سعي در نمايان تر شدن زيبايي هاي زنانه خود داشت. خلاصه نگم ديگه….

كسي با كسي صحبت نمي كرد تا اينكه يهو اين رفيق ما رو كرد به خانومه گفت: رژ لبات رو دوست دارم خلاقيت توش مي بينيم ولي به رژگونه ات نمياد!!!!!

يه لحظه همه داشتيم هم رو نيگاه مي كرديم، من رفيقم رو، شوهره خانومش رو، خانومه خودش رو تو آينه ماشين نيگاه مي كرد، راننده هم من رو نيگاه مي كرد و رفيقم هم به شوهره.

نفهميدم چي شد كه ديدم شوهره نعره اي زد و يخه ي رفيق ما رو گرفت كه بي ناموس…

 

راننده هم ديد داره شر درست ميشه، زد كنار و گفت همه تون پياده شين زودتر، حوصله دردسر ندارم.

رفيق ما در حالي كه يخه اش در دست شوهر اون خانومه بود در ماشين رو باز كرد و اومد پايين. من هم سريع پياده شدم رفتم جداشون كنم.

شوهره داد مي زد بي ناموس ….. مگه خودت ناموس نداري چشت به ناموس مردمه و …

رفيق ما هم با كمال آرامش به چشماي شوهره نيگاه مي كرد و هيچي نمي گفت و بعد از چند دقيقه فقط اين جمله گفت: ببين داداش، خانوم شما براي من آرايش كرده، من هم نظرم رو راجع به آرايشش گفتم. اگه براي شما بخواد آرايش كنه اين كار رو توي خونه انجام ميده نه جلوي چشماي ملت.

بعد از اتمام افاضات رفيق ما، شوهره يخه‌ي رفيق ما رو ول كرد و يه نيگاه به خانومش انداخت و رفت سمت پياده رو.

خانومش هم دو تا فحش بووووق به رفيق ما داد و رفت دنبال شوهرش.

و من تمام اين لحظات هيچي نگفتم و فقط به حرف دوستم فكر مي كردم .

نظر شما چيه؟؟؟؟؟

 

منبع : جام

 

 

نظر دهید »

نذر

ارسال شده در 23 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

 

 

خيلي دلش مي خواست امام زمان(عج)را ملاقات كند.براي همين نذر كرد چهل صبح جمعه برود و

 

در چهل مسجد زيارت عاشورا بخواند.در يكي از جمعه ها هنگامي كه مشغول خواندن زيارت عاشورا

 

بودكه ناگهان شعاع نوري را ديد.نور از خانه اي در نزديكي هاي مسجد بيرون مي تابيد.خوشحالي و

 

شعف وجودش را فرا گرفت. برخاست و به سمت نور حركت كرد.مسير نور تا درب خانه ي يك

 

كلبه ي فقيرانه ادامه داشت.وارد خانه شدو با حيرت ولي عصر(عج) را درآن خانه ديد.آقا در

 

يكي از اتاق هاي خانه بر سر جنازه اي كه پارچه سفيدي رئي آن كشيده شده بود ,حاضر شده بودند.

 

اشك ريزان وارد شد وبر حضرت سلام كرد.حضرت پاسخش را دادː<چرا اينگونه دنبال من مي گردي

 

و رنج ها متحمل مي شوي!مثل اين باشيد تا من به دنبال شما بيايم.اين بانويي است كه در دوره بي حجابي

 

هفت سال از خانه بيرون نيامد تا مبادا نامحرمي او را ببيند!>تا مدت ها بعد از ملاقات با امام زمان(عج)

 

صداي آقا در گوشش بود.شرح حالات(مرحوم آيت الله سيد محمد باقرمجتهد سيستاني پدر آيت الله العظمي حاج سيد سيستاني)

 

كتاب ملاقات,ملاقات بانوان با امام زمان(عج)

 

هيچ كس نمي داند من چقدر خوشحال شدم كه رسول خدا (ص)مرا از ظاهر شدن در پيش

 

چشم مردان معاف كرد.(حضرت زهرا(س),چهل حديث از حجاب

 

1 نظر »

هر چی رهبرمون بگه

ارسال شده در 23 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.

 

قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛

 

همان طور که عراقی ها می خواستند.

 

ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟

 

گفت: درس می خوندم.

 

گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟

 

گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.

 

گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟

 

گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.

 

فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!

 

با جواب هایش نقشه ی عراقی ها را به آب داد.

 

 

 

نظر دهید »

امداد الهی

ارسال شده در 23 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

درسنگرهای به جا مانده از بعثی ها مستقر شدیم، فرصت را غنیمت شمرده و از یکی از برادران، قرآنی را گرفتم و به آن تفأل زدم.

 

 

 

سوره ی مبارکه ی فرقان آمد، آیه ی راجع به مرگ زندگی بود و از اینکه مردن و حیات به دست خداوند است.

 

 

 

در این موقع موشک یکی از هلی کوپترهای دشمن به سمت سنگر ما شلیک و منفجر شد. تمام گونی های پر از خاک سنگر به سر و روی ما ریخته شد. با اینکه موشک زیر سنگر ما عمل کرده بود، اما به هیچ یک از از ما آسیبی نرسید.

 

 

 

_یکی از مشکلات عملیات در هور این بود که دشمن با کمین هایی که در هور ایجاد کرده بود، با کوچک ترین حرکتی که از طرف بچه ها صورت می گرفت، مانند اثر رفت و آمد قایق ها و یا حرکت غواص ها که نی ها را به صدا در می آورد، دشمن پی به حرکت ما می برد. این مشکل در شب های عملیات صد برابر می شد، چون حرکت و رفت و آمد آن همه غواص و قایق قطعاً در هور برای دشمن ایجاد حساسیت می کرد. اما در شب عملیات «عاشورای 4» امداد الهی عجیبی اتفاق افتاد. و آن این بود که همزمان با حرکت غواصان و موج اول (اولین گروه عمل کننده) ناگهان تمامی قورباغه ها و موجودات هور با همدیگر شروع به سر و صدا کرده و حساسیت ها را خنثی کردند!

 

این امداد عجیب طوری بچه ها را دلگرم کرد که غواص ها – که در مواقع عادی آرام فین می زدند تا در جریان آب تغییر ایجاد نشود – در آب شیرجه می رفتند!

 

نظر دهید »

کرامت امام رضا

ارسال شده در 23 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در داستان ها ومطالب خواندنی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

 

آقاي سـيد اسـحاق حسـيني کوهسـاري از اسـاتيد دانشـگاه و گروه تفسير مؤسسه امـام(ره)ميگفتنـد: يکبـار بـا رفيقـم به اين فکـر افتاديم کـه خوب اسـت يكي از ايـن معجـزات و کراماتي را که به ائمه نسـبت ميدهند، ببينيم.

 

تصميم گرفتيم يک سـفر بـه مشـهد برويـم و حاجتمان اين باشـد که يکـي از کرامـات امام رضـا را ببينيـم.

 

در يکـي از شـبهايي کـه معروف بـود امام رضـا مردم را شـفا ميدهند و حوائـج را بـرآورده مي‌کننـد، بـه حـرم رفتيم و بنا گذاشـتيم شـب تا صبـح در حرم بمانيـم. آن شـب افـراد زيادي براي توسـل و گرفتن شـفا آمده بودنـد. يک نفر نابينا بـود كه اصلا اندام چشـم نداشـت.

 

حالا يکي هسـت چشـم دارد ولـي نميبيند، اما اين فرد اصلا اندام چشـم نداشـت و جاي چشـمانش پوسـت بود. اين نابينا را آنجا خوابانـده بودنـد و اطرافيانش متوسـل شـده بودنـد. ما هم پيش خودمـان گفتيم، اگر ببینيـم کـه امـام رضا به اين چشـم بدهد، ديگر قابل تشـکيک نيسـت.

 

ايشـان ميگفـت: رفتيـم آنجا و كنار اين نابينا نشسـتيم. اوايل شـب مقـداري دعا و زيـارت خوانديـم. رفيقـم پس از مقداري دعا و زيارت خسـته شـد و خوابش گرفت.

 

او رفـت، ولـي مـن گفتم: مـا که آمدهايـم براي هميـن، مـن ميمانم حالا يا مشـاهده ايـن كرامـت نصيبـم ميشـود يا نميشـود؛ حتي اگر نشـد هم يـک شـب را در حرم احيـا گرفتـهام.

 

بـا اينكـه خيلي خوابم گرفتـه بود همينطـور ماندم و چشـمانم را به ايـن فـرد دوختـه بـودم. اواخر شـب، نزديک سـحر بود كـه همينطورکه بـه اين آقا چشـم دوخته بودم، ديدم شـکافي در جاي چشـمانش پيدا شد و سـپس آرام آرام پلک

و مژههـا و عضو و انـدام… حالـم تغييـر کـرد و نتوانسـتم ديگـر خـودم را نگـه دارم. 

 

آنچنـان متعجب شـدم که ديگـر نتوانسـتم آرام بگيرم. 

 

فريـاد مي‌کشـيدم و گريـه ميكردم. مـردم متوجه من شـدند و سـراغ مـن آمدنـد تا ببيننـد چه شـدهام.

 

 

 

 برگرفته از سـخنرانيخنراني عالمه مصباح يزدي در مراسـم عزاداري 

حضرت امام جـواد در تاريخ 1389/08/15

 

 

نظر دهید »

دل نوشته یک دختر چادری

ارسال شده در 22 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

چادر من … ای دوست و همراه همیشگی من… میدانی  که چقدر در نظر من  و خدا

 

ارزشمندی و در نظر تعدادی ، چقدر کم ارزش و بی مقدار ؟ ای چادر من … میدانی که

 

با وجود  تو  چقدر  احساس  امنیت  و  آرامش  میکنم ؟   میدانی  که  خداوند  تو  را  به من هدیه

 

داده ؟   میدانی  که  برای  من  نعمتی  هستی  بسیار  ارزشمند ؟ میدانی که بعد از خدا ، تو حافظ

 

من در مقابل بسیاری از آسیب ها هستی ؟ اما چادر من… چشمانت را ببند. گوش هایت را

 

بگیر. نبین ونشنو. اگر شنیدی ، باور نکن. بگذار بگویند. من میشنوم. من تحمل میکنم.

 

نمیخواهم در قیامت پیش خدایم  گله و شکایت کنی .نمیخواهم  به خدایم بگویی که بد نگاهت

 

کردند. نمیخواهم بگویی که بد جلوه ات داده اند. تو با من هستی و من با تو و خدا با هردویمان

 

.ای چادر من … نبین و نشنو که بعضی ها درباره ات چه میگویند. نبین و نشنو که میگویند

 

هرکه تو را دارد ، عقب مانده است و هرکه تو را دارد فرهنگش پایین است . ای چادر من…

 

نگاه ها را من تحمل میکنم . حر ف ها را من میشنوم . ومن صبر میکنم و منتظر وعده ی

 

خدایم می مانم. ای چادر من… تو برای من همانند بال هایی هستی برای پرواز ، برای

 

پرواز به سوی خدایم ” الله ” .اما تو هیچگاه مانعم نبودی و مانعی هم برایم ایجاد نکردی ،

 

تنها در مواقعی مانعم بودی که میدانستی حرمت تو و صاحبت شکسته میشود.و خوشحالم   که

 

چنین مانعی دارم. ای چادر من… ای دوست همیشگی من… با وجود گرمای طاقت فرسای

 

تابستان هم ، تو همراهم باش . با وجود تو و یاد خدا  و یاد وعده اش ، نسیم بهشت ، طاقتم

 

میدهد.ای چادر من… تو رابط میان من و خدایم هستی و تو اولین گام برای آشنا کردن من و

 

خدایم بودی. من به داشتن دوستی چون تو افتخار میکنم. ای دوست من… همیشه و همه جا

 

…همراهم باش. فقط نبین و نشنو

 

 

نظر دهید »

من دخترم

ارسال شده در 22 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

شــیک مــیکنــی و مــیآی بــیرون . . . 

 

حســآبی بــه خــودت میــرســی ، بـــوی ادکــلنــت اــومــدنت رو زودتــر خــبر میــده

 

و تمــآم جــذبــه اـت رو جــمع مــیکــنی تــآ . . .

 

امــآ یــک چــیز رو یــآدت نـــره آقــــــــــــــــآ . . .

 

مــن بــآ دیــدن تــو قنــد تو دلــم آب نمـیشه  . . .

 

صــدآم رو نــآزک نمـــیکنم ، بــآ اشــوه رآه نمــیرم . . .

 

چــون مــن دخــترم …..

 

مــن غــرور آم رو ســآده بــه دســت نیــآوردم کــه بــآدیدن تــو رآحــت بــبــآزمــش

 

بــآدیدنــ مــآشــینت کــف نمــیکنــم چــون مــن دختــرم نــه نــوشــآبه گــآز دآر

 

نگــرآن نگــآه هــآی ریــزـِـت نیــستــم چــون مــن دخــترم نــه کــآرآه گــج

 

نظر دهید »

تا وقتی که مجهولی

ارسال شده در 22 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

تــــا وقتـــے كــﮧ مجهــولـــے

 

همــﮧ چيـــــز!

 

تو! خـانومــے

 

|

 

گلـــے [

 

زيبايــے

 

حيــــات از جنــــس دخــتـــراے בيگــــﮧ نيســـــت!!

 

افكـــــارت

 

تــو ، با همـــــﮧفــرق

 

با همــــﮧ ے בخــتراے בيگـــﮧ! تو متفــاوتـــــــــے

 

خــيلــے خــوبــےخــيلـــے

 

.

 

.

 

.

 

.

 

و تـــو ||

 

بــﮧ هميــــסּ

 

ساבگــــــــــــــے …

 

.

 

.

 

.

 

امـــــا!

 

همچيــــــסּ كـــﮧ בل بستـــــے

 

همچيــــסּ كـــﮧ آشكار

 

همـــﮧ چيز تغيـــــیر

 

همـــﮧ چيـــــز رنگ عـــــوض

 

هـــم تــــو

 

!!!! اوסּ!!!

 

تو واســـــش رنــــگ عــــوض ميكنــے …

 

اوסּ בيگـــﮧ گرفتـــــاره

 

و تـــــو!

 

تو בيگـــﮧ خـــانوم خـــانوما

 

نجيــــب

 

| با وقــــــار |

 

تــــو هم ميشـــے لنگـــﮧ ے همـــﮧ ے בخــــترا 

 

شناخـتـــــت ســـــخـت

 

تــــو با هــــم نوعـــــات"تفاوتــــے”

 

ميشــــے يــﮧ آهــסּ پرســـــت

 

ميشے يــﮧ پــــول پرســــت

 

►

 

بــﮧ

 

هميـــסּ

 

ساבگــــــــــــــے …

 

حـتــــے ســاבه تــــر از בل بسـتنــــت

 

و تو ϟ

 

توے يــﮧ بهــــت تمـــوم نشــــבنــے ! ! !

 

با خـــــوבت ميگــــے :

 

آخــــــﮧ بــے انصـــــــاف! قلبـــــم چـــے ميشــــﮧ؟!

 

طپـــــش هاے نامنظــــــم قلبــــــــــ♥

 

مــסּ بــﮧ تـــــو בل باخـــــتم

 

مــــסּ!

 

واســـت يــﮧ همـــــבم

 

تو غصـــــــﮧ هات

 

نـ ـ ـ ـ ـفـ ـ ــسـ ـ ـ ـ مـ ـ ـ

 

دارے بـــــا نـ ـ ـ ـ ـفـ ـ ــسـ ـ ـ ـ مـ ـ ـ چـــﮧ ميكنـــــے؟!!

 

بــــے انــــــصاف …

 

.

 

.

 

.

 

.

 

اينجا ، ايـــــסּ لـحـظـــﮧ ، בيگـــــﮧ هيـــــــچ چيــــز خــــــوب

 

هــــيــــچ چــــيـــــز!!!!

 

ميـخــــواے בاב

 

فريــاב

 

نـ ـ ـ ـ ـفـ ـ ــسـ ـ ـ ـتـ ـ ـ ـ ـ بــﮧ شمــــــاره ميفتـــــــﮧ!

 

نـ ـ ـ ـ ـفـ ـ ــسـ ـ ـ كـم 

 

كلافــﮧ اے

 

בل آشـــــوب

 

تو مونــــבے بـا يــﮧ בلِ شِــ ــ ــکـــ ـــ ـســ ـــ ــتـ ـــ ــــﮧ

 

امــــا!

 

امـا בخـــــتر

 

فرامـــــوش نكـــסּ كــﮧ خـــבا

 

خـــבا

 

בخـــــتر جوסּ

 

✘

 

واقعيــــــت هميشــﮧ تلخ و گزنــــــבه نيســـت!

 

چــﮧ פــقيقتـے بالاتـــــر از خــــــבا

 

چــﮧ تكيــﮧ گاهـــے برتــــــر از خـــــבا

 

بهش تكيـــــــﮧ

 

.

 

.

 

.

 

.

 

בخـــــتر جــــوסּ

 

بــﮧ هــر كســے اجــــازه ے سكونــــــت

 

كلامـــــت

 

نگاهتــــ

 

آغوشــتـــــ

 

اينا פـــــرمــــت

 

بــــذار قلبــــــت واســﮧ مرבے

 

عـــــاشــق

 

عاشقے رو با كســے معنا كــــסּ كـــﮧ لياقـــــت

 

بــﮧ هر چشــــم ناپــــاك

 

كــﮧ تنهـــــا رويــاش

 

اجــازه نـבه كــﮧ با قلبت بازے

 

هر كســـے رو بــﮧ |

 

سرشتــــت سرشــــار از پاكيــﮧ

 

تو ميتونــــے پاك

 

{

 

تو پاكــــــے בخـــــتر

 

خــــــــــيلے پــــــــاك!

 

قـــــבر پاكيــــــت

 

نظر دهید »

من

ارسال شده در 22 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

هر کجا که پا می‌گــذاری، صدای گوش خــراش فریادها تمام نمی‌شود 

 

من ! من هم هستــم !

 

نــگاه کنیــد !

 

به من !

 

من !

 

منـی که از حنجــره‌ی لباس‌های غریب و گیسوان آشفتــه 

 

و چهره‌های بــزک کرده فریاد می‌زنــد برای دیده شدن

 

به هر کجا پنــاه می برم دنبالم می آینــد . . 

 

گوش‌هایم تیــر می‌کشنــد ! 

 

دیگر نمی‌خواهم بشنــوم 

 

دست‌هایم را روی چشم ها و گوشهایم مـی گذارم و می‌دوم 

 

به طرف دور دست ترین نقطه تا از این “من” ها رها شوم ! 

 

خسته شده ایم از نگاه دزدیدن و شمارش سنـگ فرش های خیابان!

 

خواهرم (!)

 

شما خسته نشدی ازجلوه نمایی تن در بازار اسیران هوی و هوس ؟

 

 

نظر دهید »

برای تو می نویسم

ارسال شده در 22 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

برای تو می‌نویسم، برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستانچادرت را در ازای لذت خنک شدن

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباس‌های تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی.

 

برای تو می‌نویسم برای تو که دشواری‌های پوشیدن چادر را در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کوچه و خیابان تحمل می‌کنی اما آن را کنار نمی‌گذاری.

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که چادرت را به شایستگی در تن خود حفظ می‌کنی و حرمت چادر را در جامعه با شلخته پوشیدن و رها کردن آن نمی‌شکنی.

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که از عمق جان باور داری که شهدا سرخی خونشان را به سیاهی چادر تو امانت داده اند و تو باید امانتدار خوبی باشی.

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که وقتی پیش از یک خانم بدحجاب وارد فروشگاه می‌شوی فروشنده حق تو را فراموش می‌کند و به کار آن خانم بدحجاب سریعتر رسیدگی می‌کند ولی این بی عدالتی‌ها نه تنها تو را سست نمی‌کند بلکه اراده ات را قوی تر می‌کند.

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که هنگام ورود به دانشگاه چادرت را درون کیفت نمی‌گذاری بلکه آن را با افتخار بر سَرَت حفظ می‌کنی و مایه ی مباهات خود می‌دانی.

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که وقتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی‌زنان شیک و باسوادو موفق را بدون چادر، و زنان ساده لوح و سخن چین را چادری نشان می‌دهدغمگین می‌شوی و اشک در چشمانت حلقه می‌زند ولی این بی مهری‌ها تو را از داشتن حجاب پشیمان نمی‌کند.

 

برای تو می‌نویسم، برای تو که هم حجاب ظاهر داری و هم حجاب باطن و همچون خیلی‌های دیگر نیستی که چادرت وسیله ای باشد برای سرپوش گذاشتن بر نگاه‌ها و پیامک‌ها و دوستی‌های مفسدانه ات.

 

آری خواهرم برای تو می‌نویسم و به تو افتخار می‌کنم، به تو که سالهاست عفیف و محجوب مانده ای ولی هیچگاه کسی به تو به خاطر نمره‌های بیستت در درس‌های عفت و نجابت، مهر صدآفرین روی برگه ات نزده است اما مطمئن باش که صدآفرین‌هایت نزد خداوند محفوظ است.

 

1 نظر »
  • 1
  • ...
  • 142
  • 143
  • 144
  • ...
  • 145
  • ...
  • 146
  • 147
  • 148
  • ...
  • 149
  • ...
  • 150
  • 151
  • 152
  • ...
  • 187
 تماس
بسم الله الرحمن الرحیم سلام...به وبلاگ مذهبی فرهنگی خیلی خوش اومدین! امیدوارم مطالب وبم براتون جالب باشه و بتونم برای پیشرفت کشورمون و ظهور امام زمانمون یه قدمی بردارم.. منتظر نظراتتون برای هر چه بهتر شدن این وبلاگ هستم... "یا علی"  ترسم که شعر مزار من این شود او هم جمال یوسف زهرا ندید و رفت... اللهم عجل لولیک الفرج آنطور که هستي‌ باش ،.... صداقت مؤثرترين تيري است که به قلب هدف مي‌‌نشيند ،.... هدفت را با نقشه‌هاي جوراجور آلوده مکن‌ ،... خودت باش ،.... افتاده باش ،... نه‌ ذليل ،... شوخ باش ،... نه‌ مسخره ،.... آزاده باش ،،... نه‌ ياغي ،... مطمئن باش ،... نه‌ ساده ،.... از خود ،... راضي باش ،.... نه‌ از خود راضي ،... صبور باش ،... نه‌ در کمين ،.... آنوقت خواهي ديد که کليد را در دست خود خواهي داشت!!  ان شاء الله

موضوعات

  • همه
  • آینه خدا
  • ائمه معصومین
  • احکام
  • اخبار حوزه علمیه معصومیه
  • اخبار فضای مجازی
  • اربعین
  • امام زمان
  • بانوان در حماسه کربلا
  • تدبر در آیات و سوره های قرآن کریم
  • تربیت فرزندان
  • حجاب
  • حیوانات در قرآن
  • داستان ها ومطالب خواندنی
  • دانستنی های جالب
  • دانستنی های قرآنی
  • دل نوشته
  • دهه فجر
  • دومین همایش فعالان فضای مجازی
  • دیدنی های ایران
  • روز نوشته های من
  • سبک زندگی
  • سخن بزرگان
  • شهدا و دفاع مقدس
  • طب سنتی و بسته سلامت
  • طنز
  • عکاسی من
  • عکس نوشته های زیبا
  • ماه رجب
  • ماه رمضان
  • محرم
  • مدافعان حرم
  • مقام معظم رهبری
  • مناجات
  • مناسبت ها
  • وصیت نامه شهدا
  • پاسخ به برخی از شبهات دینی و مذهبی
  • کالای ایرانی
  • کلاس اخلاق عمومی

رتبه

    کاربران آنلاین

    • زفاک
    سوره قرآن
    مهدویت امام زمان (عج)
    مهدویت امام زمان (عج)
    ذکر روزهای هفته

    تقویم

    اوقات شرعی

    آمارگیر وبلاگ

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان