بسم الله الرحمن الرحيم

رنگ خدا

پند نامه شهدا

ارسال شده در 3 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

 #پند_نامه_شهدا 

????شهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی???? 

تواضع

????بهترین فرصت بود. حدس زدم خواب است. پوتینش را از جلوی سنگربرداشتم و دویدم توی آشپزخانه. فرچه و قوطی واکس را از توی کشوم برداشتم و شروع کردم. 

هنوز یک لنگه اش مانده بود که سر و کله ی یکی از افسرها پیدا شد. حدس زدم که آمده دنبال پوتین تمیسار. به روی خودم نیاوردم. حتی ازجا بلند نشدم. تند و تند فرچه می کشیدم. یک دفعه، سر و کله ی خودش پیدا شد. به آن افسر گفت: شما گفتید پوتین های منو واکس بزنه ؟ 

ـ نه خیر، به هیچ وجه. 

آمد طرفم. نزدیکم که رسید، گفت: پسرم، شما خودت باید دو سال خدمت سربازیت رو انجام بدی، منم باید خودم پوتین هام رو واکس بزنم. 

نشست روی زمین. پوتین ها را ازم گرفت و شروع کرد به فرچه کشیدن. دست خودم نبود؛ دوستش داشتم.????

 

یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 88

 

نظر دهید »

خاطره شهید عباس بابایی

ارسال شده در 3 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

 

یاور درماندگان بود

 

عباس همیشه در فکر مردم بی بضاعت بود. 

 

در فصل تابستان به سراغ کشاورزان و باغبانان پیری که ناتوان بودند و وضع مالی خوبی نداشتند می رفت و آنان را در برداشت محصولشان یاری می کرد.

 

 زمستانها وقتی برف می بارید پارویی برمی داشت و پشت بامهای خانه های درماندگان و کسانی را که به هر دلیل توانایی انجام کار نداشتند، پارو می کرد.

 

به خاطر دارم مدتی قبل از شهادتش، در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم. او معلولی را که هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، بر دوش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود، پارچه ای نازک بر سر کشیده بود. من او را شناختم و با این گمان که خدای ناکرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است، پیش رفتم. سلام کردم و با شگفتی پرسیدم:

 

-چه اتفاقی افتاده عباس؟ به کجا می روی؟

 

او که با دیدن من غافلگیر شده بود، اندکی ایستاد و گفت:

 

-پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می برم. او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته.

 

با دیدن این صحنه، تکانی خوردم و در دل روح بلند او را تحسین کردم.

 

 

(میرزا کرم زمانی)

 

نظر دهید »

لبیک یا خامنه ای

ارسال شده در 3 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در مقام معظم رهبری

هرکس شهید حق شد، همراه با حسین است

آری مسیر عشق از، عبـــاس تـــا حسین است

در کربـــــلای این عصــــر

سوگنــــد بر اباالفضل 

«لبیک یا خامنـــــــه ای لبیک یا حسین است»

نظر دهید »

خاطره شهید سعید چشم به راه

ارسال شده در 3 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

#خاطرات_شهدا 

 

#شهید_سعید_چشم_به_راه

 

                  

✳خلـــوص

 

 

یک شب حضرت زهـرا (س)به خوابش آمد و به او گفتند که سـعید فرزند من است. 

با تعجب پرسید:

اما سعید که سید نیست؟ 

حضرت جواب دادند :

ما خیلی از سید ها را فرزند خودمان نمی دانیم… اما سعید فرزند من است… 

بعد از خواب از سعید پرسید:

سعید جان شما چطور به این مقام رسیدید؟ 

جواب داد :

فقــط خلــوص… 

هر کاری را که می کنید اگر فقط رضایت خدا را در نظر بگیرید خدا هم پاداش با ارزشی به شما می دهد. 

 

به نقل از مادر شهید

#شهید_سعید_چشم_به_راه

@shahid_ir

نظر دهید »

خاطره شهید حسین خرازی

ارسال شده در 3 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

#خاطرات_شهدا 

#شهید_حسین_خرازی

 

✅پـــایــم را بــوسیــــد…

 

حاج حسین خرازی رزمنده‌ها را عاشقانه دوست داشت

 

و گاه این عشق را جوری نشان می‌داد که انسان حیران می‌شد.

 

یک شب تانک‌ها را آماده کرده بودیم و منتظر دستور حرکت بودیم.

 

من نشسته بودم کنار برجک و حواسم به پیرامونمان بود و تحرکاتی که گاه بچه‌ها داشتند.

 

یک وقت دیدم یک نفر بین تانک‌ها راه می‌رود و با سرنشین‌ها گفتو گوهای کوتاه می‌کند.

 

کنجکاو شدم ببینم کیست.

 

مرد توی تاریکی چرخید و چرخید تا سرانجام رسید کنار تانکی که من نشسته بودم رویش.

 

همین که خواستم از جایم تکان بخورم، دو دستی به پوتینم چسبید و پایم را بوسید.

 

گفت: به خدا سپردمتون!

 

تا صداش را شنیدم، نفسم برید. گفتم: حاج حسین؟

 

گفت: هیس؛ صدات درنیاد!

 

و رفت سراغ تانک بعدی…

 

#خاطرات_شهدا 

#شهید_حسین_خرازی 

 

 

@shahid_ir

نظر دهید »

خاطره شهید طیبه واعظی دهنوی

ارسال شده در 3 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

#خاطرات_شهدا 

#شهيده_طيبه_واعظي_دهنوي

 

قالي مي بافت به چه قشنگي؛ولي در آمدش رو براي خودش خرج نمي کرد.هرچي از اين راه در مي آورد، يا براي دختراي فقير جهيزيه مي خريد و يا براي بچه ها قلم و دفتر.حتي جهيزيه خودش رو هم داد به دختر دم بخت؛ البته با اجازه من.يادمه يه بار براي عيدش يه دست لباس سبز و قرمز خيلي قشنگ خريده بودم.روز عيد باهاش رفت بيرون و وقتي برگشت درش آورد و گذاشت کنار.ازش پرسيديم:«چرا شب عيدي لباس نوت رو درآوردي؟»

 

گفت:«وقتي پيش بچه ها بودم با اين لباس احساس خيلي بدي داشتم.همش فکر مي کردم نکنه يکي از اين بچه ها نتونه براي عيدش لباس نو بخره… ديگه نمي پوشمش!»

 

#خاطرات_شهدا 

#شهيده_طيبه_واعظي_دهنوي

 

نظر دهید »

خاطره شهید ابراهیم همت

ارسال شده در 3 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

#خاطرات_شهدا 

#شهید_ابراهیم_همت 

✅اب خوردن در پوتین

 

 ????محـو سخـنان حـاج همـت بـودم که در صـبحگاه لشـگر با شـور و هیـجان و حـرکات خاص سر و دستـش مشـغول سخــنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه بچه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد. 

فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آنها ایجاد شد. 

سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم.» 

کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.» 

سکوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن. 

حاجی صدایش را بلندتر کرد: «بدو برادر! بجنب.» 

بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن. 

بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. 

حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات.» 

بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش مشغول شد،همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟ 

 

 

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره)) 

جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند..

 

#خاطرات_شهدا 

#شهید_ابراهیم_همت

 

نظر دهید »

هفته دفاع مقدس

ارسال شده در 2 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در مناسبت ها, مناجات

3 نظر »

خدایا ببخش

ارسال شده در 2 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در عکس نوشته های زیبا

نظر دهید »

زمانی که او باشد

ارسال شده در 2 مهر 1395 توسط عاطفه اسلامي در عکس نوشته های زیبا

1 نظر »
  • 1
  • ...
  • 99
  • 100
  • 101
  • ...
  • 102
  • ...
  • 103
  • 104
  • 105
  • ...
  • 106
  • ...
  • 107
  • 108
  • 109
  • ...
  • 187
 تماس
بسم الله الرحمن الرحیم سلام...به وبلاگ مذهبی فرهنگی خیلی خوش اومدین! امیدوارم مطالب وبم براتون جالب باشه و بتونم برای پیشرفت کشورمون و ظهور امام زمانمون یه قدمی بردارم.. منتظر نظراتتون برای هر چه بهتر شدن این وبلاگ هستم... "یا علی"  ترسم که شعر مزار من این شود او هم جمال یوسف زهرا ندید و رفت... اللهم عجل لولیک الفرج آنطور که هستي‌ باش ،.... صداقت مؤثرترين تيري است که به قلب هدف مي‌‌نشيند ،.... هدفت را با نقشه‌هاي جوراجور آلوده مکن‌ ،... خودت باش ،.... افتاده باش ،... نه‌ ذليل ،... شوخ باش ،... نه‌ مسخره ،.... آزاده باش ،،... نه‌ ياغي ،... مطمئن باش ،... نه‌ ساده ،.... از خود ،... راضي باش ،.... نه‌ از خود راضي ،... صبور باش ،... نه‌ در کمين ،.... آنوقت خواهي ديد که کليد را در دست خود خواهي داشت!!  ان شاء الله

موضوعات

  • همه
  • آینه خدا
  • ائمه معصومین
  • احکام
  • اخبار حوزه علمیه معصومیه
  • اخبار فضای مجازی
  • اربعین
  • امام زمان
  • بانوان در حماسه کربلا
  • تدبر در آیات و سوره های قرآن کریم
  • تربیت فرزندان
  • حجاب
  • حیوانات در قرآن
  • داستان ها ومطالب خواندنی
  • دانستنی های جالب
  • دانستنی های قرآنی
  • دل نوشته
  • دهه فجر
  • دومین همایش فعالان فضای مجازی
  • دیدنی های ایران
  • روز نوشته های من
  • سبک زندگی
  • سخن بزرگان
  • شهدا و دفاع مقدس
  • طب سنتی و بسته سلامت
  • طنز
  • عکاسی من
  • عکس نوشته های زیبا
  • ماه رجب
  • ماه رمضان
  • محرم
  • مدافعان حرم
  • مقام معظم رهبری
  • مناجات
  • مناسبت ها
  • وصیت نامه شهدا
  • پاسخ به برخی از شبهات دینی و مذهبی
  • کالای ایرانی
  • کلاس اخلاق عمومی

رتبه

    کاربران آنلاین

    • صفيه گرجي
    • نورفشان
    • یا مهدی
    • امیرِعباس(حسین علیه السلام)
    سوره قرآن
    مهدویت امام زمان (عج)
    مهدویت امام زمان (عج)
    ذکر روزهای هفته

    تقویم

    اوقات شرعی

    آمارگیر وبلاگ

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان