بسم الله الرحمن الرحيم

رنگ خدا

تابوت........

ارسال شده در 11 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

 

 

صبح زود بلند شده بود… تعجب کردم هنوز خورشید 

 

حیاط خونه هم که شده بود عین دسته گل…

 

گیج بودم واسه چی اینکارو میکرد؟

 

خیلی وقت بود این برق تو نگاهش گم شده بود، اما اون روز خود خورشید تو چشماش طلوع کرده بود.

 

صداش زدم که بیا صبحونه بخور، گفت؛ نیت روزه کردم، غرغر کردم با این وضعیت معده و فشار خون و هزارتا مریضی تو این سن و سال و این وقت سال روزه گرفتن دیگه چه صیغه ایه؟؟

 

هیچی نگفت فقط خندید…

 

پشت کرد به منو گفت یکم زود باش میخوام اول وقت برسیم اونجا.

 

اون روز حالم حال دیونه ها بود، خودمم دل تو دلم نبود که برم، آخه فقط من نبودم که عزم رفتن داشتم، چشمام، قلبم، اشکهام، دست هام، پاهام فکرم همه ش اونجا بود همه ی وجودم میخواست بره تا خالی شه و سبک و آروم برگرده؛ اما همشون سنگین سنگین بودن نمیتونستم دنبال خودم بکشونمشون تو عالم خودم بودم که یهو منو صدا زدو مثل همون دفعه های قبل قاب عکس رو دستش گرفته و آماده دم در ایستاده!

 

به خودم اومدم ، سوئیچ ماشین رو برداشتم و راه افتادیم…

 

تو ماشین تو عالم خودم بودم که باز صداش رشته افکارمو پاره کرد؛

 

- گفت : به نظرت یکی از اون تابوت هارو به من میدن؟؟

 

- گفتم چی؟!

 

- میگم تـــــــــــــابوت…

 

- خوب من دلم میخواد اگه مردم  تو همون تابوتی بخوابم که… ته حرفشو خورد زیر لب گفت: اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم…

 

- دیشب خواب محمد مهدی رو دیدم. گفت: اومده منو ببره زیارت مدینه سر قبر بی بی زهرا (س)..

 

- جا خوردم…

 

- هیچی نگفتم و نگاهمو ازش برگردوندم

 

داشت دلمو چنگ میزد… با خودم گفتم این دفعه دیگه چطور از اونجا جداش کنم و برگردیم؟؟؟ این بارم اگه نتونیم نشونی از عزیز دردونش پیدا کنیم و برگردیم باز همون آش و همون کاسه ی همیشگی، همه ی برق نگاهشو خرج همون قاب عکس تو طاقچه میکنه و تا تفحص بعدی خورشید چشاش گرفته ی گرفته میشه…

 

همینکه رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم گفت : چه خوب آقای علوی اینجاست؛ بذار من باهاش یکم حرف دارم زود برمیگردم.

 

رفت و بعد چند دقیقه که  برگشت رفتیم و وسط جمعیت ابتدای جایگاه استقبال از شهدای گمنام ایستادیم، پرچم ماشین حمل تابوت ها از دور که مشخص شد دلم ریخت یه لحظه نگاهش کردم هق هقی که قورتش می داد و شده بود آهنگ بی صدای اشکای رو صورتش منو داغون میکرد ، آروم آروم بود!! آرامشش بدنمو به لرزه مینداخت.

 

مراسم دیگه شروع شده بود… مثل همیشه… چقدر این قصه ی تکراری مرموز اما قشنگ و دلنشین بود…

 

چند تا تابوت گمنام و بی نام نشون راه باز کرده بودن و نه تنها از دل یه جمعیت چند هزار نفری میگذشتن که با خودشون روح هشت تا مادر بی خبر از نام نشون بچه هاشونو می بردن…

 

خدایا!!! آخه این چه فرمولی بود؟؟؟

 

پنج تا تابوت بی نام و نشون …!!!

 

هشت  تا مادر دنبال نام و نشون…

 

بی بی منو کشوند عقب و گفت تابوت آخری رو ببین اونکه زیر همه س!!

 

گفتم : خب!!

 

هیچی نگفت. مراسم تموم شد و برگشتیم… بازم رفتار بی بی برام عجیب بود بیقرار نبود بازم آروم گریه میکرد حتی با اینکه هیچ نشونی از محمد مهدی پیدا نشده بود مثل قبل نبود… چشاش براق براق بود…

 

دیقیقا سه روز بعد همون تابوتی رو که  نشونم داده بود آوردن ، آقای علوی گفت بی بی اون روز ازم قول همین تابوت رو گرفت.

 

و بی بی

 

فرمولای سخت دنیا چقد راحت و آسون حل میشن!!!

 

نظر دهید »

چاخان چی های محله

ارسال شده در 11 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

آقاجان با خنده‏ای که ترجمه نوعی از گریه بود ،گفت: همین‏مان مانده بود که تو بروی جبهه، مطمئن باش پایت به آنجا برسد صدام دو دستی تو سرش می‏زند و جنگ تمام می‏شود. کم نیاوردم و گفتم: من باید بروم. همین. آقاجان ترش کرد و گفت: رو حرف من حرف نیار. بچه هم بچه‏های قدیم. می‏بینی حاج خانم؟ مادرم که از سر صبح در حال اشک ریختن بود ، گفت: رفته اسم نوشته و قراره یک هفته دیگه اعزام بشود.آقاجان گفت: ببین پسرم، تو بعد از هفت – هشت تا بچه مرده برای ما، زنده ماندی. حالا می‏خواهی دستی دستی خودت را به کشستن بدی. فکر من و مادر پیرت را نمی‏کنی؟ چشمانش خیس شد دلم لرزید همیشه آقاجان با این حرفش پنجرم می‏کرد. اما این بار تصمیم گرفته بودم گول نخورم. - من می‏روم. شانزده ساله هستم و رضایت هم می‏خوام. امام گفته. پس من هم می‏روم. آقاجان کفری شد و فریاد زد باشد ببینم تو پیروز می‏شوی یا من! قرار بود روز بعد یک نفر از طرف ستاد اعزام به جبهه در محل درباره‏ام تحقیق کند شهرمان کوچک بود و همه از جیک و پیک هم خبر داشتند نمی‏دانم این تحقیق و سوال و جواب، دیگر چی بود که آتش‏اش دامن ما را گرفت. با هزار مکافات و سختی توانسته بودم ثبت نام کنم. بعد نوبت مراسم جوابگویی به سوالات شرعی و سیاسی شد از نماز وحشت تا انواع وضو و شکیات پرسیدند و من بدبخت که رساله امام را سه بار کلمه به کلمه خوانده بودم با مصیبت جوابشان را داده بودم. حالا مانده بود بیایند تو محل پرس و جو کنند که آدم درست و حسابی هستم یا نه. از یکی از بچه‏ها که آنجا خدمت می‏کرد شنیدم که قرار است آن‏روز برای تحقیق بیایند، حتی طرف را هم شناسایی کردم. صبح اول وقت از دم در ستاد اعزام به جبهه با حفظ فاصله او را تعقیب کردم. پیش بینی همه چیز را کرده بودم. یک کلاه کشی سرم کردم و عینک دودی هم زدم که کسی نشناسدم. اسم تحقیق کننده کریم بود. کریم اول بسم‏الله وارد دکان مش‏تقی ماست بند شد پشت سرش وارد ماست‏بندی شدم. کریم از مش تقی پرسید: حاج‏آقا شما حسین ایران‏نژاد را می‏شناسید؟ منش‏تقی خیلی خوب مرا می‏شناخت. همیشه احترامش را نگه داشته و در مسجد کفش‏هایش را جفت کرده بودم. می‏دانستم که قبولم دارد و همیشه برایم دعای خیر می‏کرد. مش‏تقی اول لب گزید، بعد با صورت سرخ شده گفت: ای دل غافل! باز کفتربازی کرده؟ نفس‏ام بند آمد کم مانده بود غش کنم. کریم با تعجب پرسید: مگر کفتربازه؟ مش‏تقی سرتکان داد و گفت: ای برادر! اهل محل از دستش ذله شده‏اند همیشه رو پشت‏بام کفتربازی می‏کند نمی‏دانید پدر و مادرش را چقدر اذیت می‏کند. کریم تند تند روی برگه‏اش چیزهایی نوشت بعد حداحافظی کرد و رفت عینکم را برداشتم و صاف تو چشمان مشی‏تقی نگاه کردم. بنده خدا با دیدنم رنگ از صورتش پرید سرخ شد و من و من‏کنان گفت: حلالم کن پسرجان! دیشب پدرت التماسم کرد برای اینکه جبهه نفرستندت درباره‏ات چاخان کنم. حلالم کن! از مغازه بیرون دویدم. وای که تو کوچه‏مان چه خبر بود هر چی لات و لوت و… بود، دور کریم حلقه زده و داشتند پرت و پلا می‏گفتند و کریم تند تند می‏نوشت. - آقا نمی‏دانید چه جانوریه، سه بار به من چاقو زده! - آقا دو تا کفتر خوشگل مرا گرفته و پس نمی‏ده. - به من دویست تومن بدهکاره و پررو، پررو می‏گوید که نمی‏خواد طلبم را بدهد. - روزی دو پاکت سیگار می‏کشد. خدیجه خانم با آه سوزناکی گفت: همه‏اش مزاحم دختر من می‏شود حیا هم نداره. مانده بودم معطل . خدیجه خانم اصلا دختر نداشت که من بخواهم مزاحم‏اش بشوم. نگاهم به آقا جان افتاد که به دیوار تکیه داده و پیروزمندانه لبخند می‏زد داشتم دیوانه می‏شدم، کریم خداحافظی کرد و رفت. جماعت آس و پاس و چاخان‏گو، هر کدام از آقاجان پولی گرفتند و پی کارشان رفتند مادرم داشت از خدیجه خانم تشکر می‏کرد ،داغ کردم. عینک دودی را برداشتم و شروع کردم به هوار کشیدن: - آهای ملت به دادم برسید! این دو نفر وقتی بچه بودم، مرا دزدیدند و اینجا آوردند اینها پدر و مادر واقعی من نیستند . کمکم کنید هر شب کتکم می‏زنند و به من غذا نمی‏دهند همیشه تو زیرزمین زندانی‏ام می‏کنند و شکنجه‏ام می‏کنند. شروع کردم به الکی گریه کردن. رنگ به صورت پدر و مادرم نمانده بود. همسایه‏ها با تعجب و حیرت پچ پچ می‏کردند و چپ چپ به آن دو نگاه می‏کردند. آقا جان گفت: این پرت و پلاها چیه؟ ما کی تو را دزدیدیم؟ کی تو رو کتک زدیم؟ گریه کنان گفتم: مگر من کفترباز و سیگاری و چاقوکشم که آبروم را بردید؟ من همین امروز از خانه‏ می‏روم . اصلا همین الان می‏روم . ای همسایه‏ها، شما شاهد حرف‏هایم 

نظر دهید »

سرداری که از نیروهایش خجالت می کشید

ارسال شده در 11 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در شهدا و دفاع مقدس

عبدالله در سال 1333 در شهر کلاته خیج، استان سمنان دیده به جهان گشود.  پایه های اعتقادی و مذهبی در کانون خانواده در وجودش شکل گرفته بود.

 

با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های جنوب شد. سردار حاج عبدالله عرب‌نجفی از فرماندهان دوران دفاع مقدس تیپ 12 قائم آل محمد (عج) و همچنین فرمانده لجستیک تیپ قائم آل محمد بعد از دفاع مقدس بود.

او تا پایان جنگ در جبهه حضور موثر داشت و سرانجام در تاریخ 27/10/72 در حین انجام ماموریت و بر اثر سانحه رانندگی به یاران شهیدش پیوست.

 

سردار شهید حاج عبدالله عرب‌نجفی در سن39  سالگی به فیض شهادت نائل شد و در گلزار شهدای کلاته خیج به خاک سپرده شد.

 

یکی از همرزمانش در عملیات مرصاد روایت می کند:

 

شهید حاج عبدالله عرب نجفی در عملیات مرصاد، فرمانده گردان کربلا بود.

 

پسر دوازده ساله اش را هم با خودش آورده بود . از همان اول کار توی تنگه ماندو حتی روی ارتفاع هم نیامد. با اینکه تیر بار دشمن لحظه ای امان نمی داد قد راست ایستاده و با صدای گرمش به بچه ها روحیه می داد. و به آنها می گفت (( بعد از خدا امیدم به شماست . یک لحظه هم از آنها غافل نشوید بهشان امان ندهید و…))

 

ترس این را داشتم که هدف قرار گیرد. هرچه می گفتم:  شما هم هم یک اسلحه بردار می گفت :اگه لازم بشه از اسلحه شما استفاده می کنم. شاید از تنها چیزی که ترس نداشت مرگ بود. از روز اول جنگ بند پوتین هایش را بسته بود. خودش را به خطر می انداخت تا مجروحین را به عقب بیاورد حتی جنازه شهدا را مثل پدری دلسوز کول می کرد و می آورد. همیشه می گفت من لیاقت ندارم که فرمانده این بچه ها باشم. اینها همه نماز شب می خوانند. اون وقت من به آنها دستور می دهم من از روی هر کدام از آنها خجالت می کشم.

 

فرازی از وصیت نامه سردار شهید حاج عبدالله عرب‌نجفی

 

ای مردم هر انسانی از تقوی به خدا می رسد و به درگاه خداوند بی تقوایان راه ندارند پس تقوی را پیشه کنید.

 

برادران اسلام غریب است اسلام را در هر حال یاری کنید و بدانید که خداوند با صابران است.

 

و اما ای برادر مسئول شما هر مسئولیتی که بر عهده داری خدای تبارک و تعالی را نظاره گر اعمال و رفتار خود بدان که مولی علی(ع) فرمودند حق را بگویید هر چند به ضررتان باشد. مردم را دلسرد نکنید که خداوند شما را نخواهد بخشید.

 

نظر دهید »

حجاب فقط

ارسال شده در 10 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

حجاب فقط یه پوشش در میان انواع پوشش ها نیست

 

حجاب فقط یه سلیقه در میان سلیقه ها نیست

 

حجاب فقط یه مرام شخصی یا گروهی خاص در میان مرام ها نیست

 

حجاب فقط جلوگیرنده ی نگاه ها و پیشنهاد های انسان های دنباله روی شهوت نیست

 

حجاب ترجیح دادن خدا برتمامی نظرها و نگاه ها و سلیقه های غیرخدا

 

حجاب ارزش دادن به تلاش های زهراست

 

حجاب یعنی فهمیدن علت مظلومیت های زهرا

 

حجاب یعنی کنار زدن تمام فایده های بی حچابی به خاطر خدا و خود

 

حجاب یعنی می دانم که صلاحم در حجاب است چون خدا صلاحم را اینگونه می داند

 

حجاب یعنی …

 

 

2 نظر »

جبهه طاغوت زرنگه

ارسال شده در 10 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در حجاب

روحانی عزیزی میگفت:

 

در مکانی در بالاشهر نمایشگاهی به مناسبت ولادت امام رضا علیه السلام زده بودیم

 

باحجاب و بی حجاب گذر می کردند و تماشا

 

من برای دختران چادری

 

بر روی یک کارت زیبا که به نام مهدی فاطمه مزین بود این را می نوشتم :

 

خواهر خوبم!

از اینکه شما رو در چادر زیبای زهرایی می بینم بسیار خوشحالم

 

و از اینکه شبیه به حضرت زهرا شده ای به شما افتخار می کنم و شما رو می ستایم

 

و این کارت رو به اونا هدیه می دادم

 

 

جبهه طاغوت زرنگه

 

از بچگی لباس 10درصد عریان ییا 20درصد یا 30درصد یا حتی بیشتر تن بچه ها می کنند

 

بی حجابی بچه و لباس های بی حجابش رو مورد تحسین قرار میدند

 

موهای بچه رو از بچگی با مدل های متفاوت آرایش کرده و به نمایش همگان در می آورند

 

چادر رو که اصلا بچه نمی بینه

 

مدلهای لباس با حجاب رو اصلا نمی بینه چه برسه تنش کنه

 

خلاصه سلیقه ی بچه رو با حیایی پرورش میدند

 

چرا ما از بچگی زیبایی حیا رو به بچه نشون ندیم؟

 

چرا تجربه ی زیبایی چادر رو از بچگی به دخترمون نچشونیم؟

 

چرا مقداری از پولمون رو برای تشویق دخترمون به خاطر زیبایی حیایش خرج نکنیم؟

 

چرا از سن کم حضرت زهرا رو به دخترمون نشناسونیم؟

 

و افسوس های زیادی باید خورد که به فکر لباس و خوراک بچه هامون هستیم

 

اما

 

به فکر حیا و نوع نگاه و دین بچمون نیستیم

 

در حالیکه به راحتی می توان دختر رو زهرا پسند بار آورد

 

اما با راه درست و اچرای درست و بدون افرااط و تفریط

 

 

 

نظر دهید »

راز فریاد آیت الله بهجت هنگام سلام نماز

ارسال شده در 10 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در امام زمان

«تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم.

 

تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.

 

یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .

 

کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟ چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.

 

به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این هفته هفته آخرمه …

 

یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟

 

سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!

 

خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.

 

یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»

 

این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.

 

نظر دهید »

راز طول عمر امام زمان

ارسال شده در 10 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در امام زمان

درباره طول عمر حضرت مهدي(ع) سخن هاي بسياري گفته اند. مهم ترين مسئله دخيل در طول عمر حضرت، قدرت الهي است. اگر کسي به کتب آسماني به ويژه قرآن کريم آشنايي داشته باشد، مي داند که کارهاي خارق العاده بسياري در عالم واقع شده و معجزات بسياري صادر گرديده که همگي حاکي از قدرت لايزال الهي است.

همه اديان از عمر طولاني جمعي از افراد بشر خبر داده اند، به عنوان مثال مسيحي ها عموما معتقدند که حضرت عيسي(ع) پس از قتل زنده شده و تاکنون زنده است.

با مراجعه به قرآن کريم نيز معلوم مي شود که بعضي از عمر طولاني برخوردار بوده و هستند، به عنوان نمونه درباره حضرت نوح (ع) مي خوانيم که قبل از توفان 950 سال در ميان قوم خود بوده (۱) (۲)

در بيشتر کتبي که دانشمندان درباره زندگي و وجود امام زمان(عج) نوشته اند، بابي را به «معمرين» اختصاص داده و اسامي افرادي را که عمر طولاني داشته اند، ضبط کرده اند.

و اما از نظر علم پزشکي، عمر انسان محدود به هفتاد و هشتاد سال نيست، بلکه تمام اعضاي بدن انسان، جداگانه براي يک عمر طولاني ساخته شده است. يکي از دانشمندان در مقام مقايسه عمر انسان با ساير موجودات، مطالعات فراواني نموده و بالاخره ثابت کرد که بدن آدمي براي آن ساخته شده که هزاران سال عمر کند(۳) يکي از پزشکان مي گويد: براي مدت زندگاني انسان، حدي که تجاوز از آن محال باشد معين نشده است(۴) چيزي که تا کنون ثابت شده، اين است که علت اصلي مرگ، امراض و عوارضي است که به يکي از اعضاء، عارض شده، در نتيجه آن عضو را از انجام کار باز مي دارد و بواسطه ارتباط و اتصالي که ميان اعضاء برقرار است، از مرگ آن عضو، مرگ ساير اعضاء نيز فرا مي رسد. 

لذا عمر انسان از نظر علمي حد ثابت و معيني ندارد بلکه انسان قابليت آن را دارد که هزاران سال عمر کند.

و اما حضرت آيت الله وحيد خراساني درباره کلمه «امام زمان» مي گويد: اگر درباره کلمه «امام زمان» و «صاحب الزمان» دقت کنيد مي بينيد آن حضرت، جلوي زمان است و زمان، پشت سر اوست. آن حضرت، امام و صاحب زمان است و چون مقدم بر زمان است، بر زمان هم امامت مي کند. اگر کسي عمق اين مطلب را بفهمد، خواهد دانست که چرا امام زمان(ع) پير نمي شود پس در نتيجه طول عمر هم امکان دارد و هم واقع شده است.

 

پي نوشت:

1ـ سوره عنکبوت، 14.

2ـ سوره نساء، 158.

3ـ اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، ج2، ص220.

4ـ مصلح جهاني، ص67.

5ـ پيام امام زمان(ع)، حجازي، ص173.

نظر دهید »

برخی از مصائب وارده بر امام صادق

ارسال شده در 9 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در ائمه معصومین

 در ابتلا و گرفتارى اهل دين همين بس كه اصولاً ميان دين و دنيا پرستى يك نوع برخورد و تضاد وجود دارد و كمتر ديده شده است كه ميان اين دو الفت و سازگارى بوجود آيد و اگر اين تضاد و برخورد نبود ، تقيه ديگر موردى نداشت و آن همه مصيبت و ناملايمات متوجه اهل بيت نمى‏گرديد.   

 

پس وجود اختلاف و نزاع بين اهل بيت و امويان و عباسيان در واقع امر شگفتى نبوده و نيست؛ زيرا اهل بيت آئينه تمام نماى دين و اينان نمونه بارز و آشكار دنيا پرستى بوده‏اند.

 

 

مروانيان و عباسيان خوب مى دانستند كه برنده نهائى در اين نزاع و كشمكش، سرانجام امام صادق (ع) است و رهبر واقعى مردم هموست ، هر چند كه او سكوت كند و بظاهر پيكار ننمايد؛ زيرا چه بسا كه سكوت امام، خود جنگى بى امان و يا بهترين نوع مبارزه به حساب مى آمد و احياناً سكوت، خود جواب تلقى مى‏شود كه مثلى گويد: جواب ابلهان خاموشى است .

 

 

 

از اين رو مى بينيم سلاطين در هر فرصتى مزاحمتهاى گوناگونى متوجه امام مى كردند و بر كنار بودن امام، اشتغالش به عبادت خدا و پرداختن به تعليم و تربيت و اشاعه فرهنگ ، مانع از اين نبود كه آنان به امام آزاد و اذيت رسانند؛ زيرا همين اشتغالات سازنده، سلاح برنده‏اى بود كه مى توانست ريشه دشمن را از بن بركند. چون پديده دين چيزى است كه مردم بطور فطرى به آن اقبال دارند و هر چه مقام معنوى امام بالاتر رود، نيروى دين شكوهمندتر مى‏گردد و هرگاه جبهه دين قوى‏تر شود، شكست اهل دنيا حتمى است .

 

 

 

البته اگر امويان در ميان خود درگيرى و كشمكش نمى‏داشتند ، هرگز امام صادق (ع) را زنده نمى‏گذاشتند، چنانكه به حيات پدران آن حضرت خاتمه دادند و گويا فرزندان اميه نوبت را به پسر عموهاى نزديكتر او دادند. به عبارت ديگر آزار و اذيت به اهل بيت مانند ميراثى از بنى اميه به بنى عباس منتقل گرديد كه : «اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض»!

 

 

 

حكومت سفاح چهار سال طول كشيد و با اينكه اين مدت كافى نبود تا بنى‏اميه ريشه كن شود و پايه‏هاى حكومت جديد استحكام يابد، مع ذلك او از ايجاد مزاحمت نسبت به امام صادق (ع) فروگذار نمى‏كرد و در عين حال كه از ناحيه بنى اميه خاطر جمع نشده و بر سلطنت خود اطمينان حاصل نكرده بود، باز تا فرصتى يافت امام را از مدينه به حيره احضار كرد و قصد داشت او را به قتل برساند؛ ليكن اجل، امام را از آسيب آن ستمگر سفاك حفظ كرد.

 

 

 

چرا وجود امام صادق (ع) يكى از نگرانيهاى سفاح بود؟ مگر نه آن است كه امام پسر عموى او و شخصى بود سرگرم عبادت خدا و ارشاد و تعليم مردم ، يعنى همان شخصيتى كه به عنوان پيشگوئى از موفقيت عباسيان در دستيابى بر حكومت و سلطنت و عدم موفقيت بنى حسن خبر داده بود؛ در حاليكه عرصه بر بنى عباس در مبارزه با بنى اميه از سوراخ لانه مارمولكى تنگتر و آنان از پر كاهى در وزشگاه تند باد، پريشان‏تر و مضطرب‏تر بودند؟

 

 

 

سفاح را در ارتباط با امام، به آن رفتار زشت وادار نكرد مگر همان تضاد نور و ظلمت و حق و باطل!

 

 

 

سفاح از آن مى ترسيد كه دل مردم به سوى امام صادق (ع) معطوف شود و آنان منزلت امام را بشناسند؛ بويژه آنكه هنوز طرز تفكر مردم در مورد خلافت آن بود كه خليفه بايد داراى دو سلطه مادى و معنوى باشد. آرى، هنوز مردم خلافت را سلطنتى جدا از دين نمى دانستند . پس طبعاً مردم، امام صادق را كه مردى مخلص دين است رها نكرده و سراغ ديگرى نخواهند رفت كه در صورت برحكم نشستن امام، مردم راحت‏تر خواهند بود؛ چون بدين وسيله هم بر دين و هم بر دنيايشان خاطر جمع خواهند بود.

 

 

 

آرى، به سبب همين واهمه بود كه منصور دوانيقى در كمين امام صادق (ع) نشست و دردها و ناملايمات زيادى از جانب آن سلطان به امام رسيد و دست از آزار و اذيت او نكشيد تا سرانجام بوسيله سم، امام را شهيد كرد.

 

 

 

البته اين رفتار موذيانه منصور با امام ششم امر عجيبى نيست؛ زيرا انسان هر قدر صاحب فضيلت و كرامت بيشتر و در نظر مردم داراى مقام و منزلت والاترى باشد، بيشتر مورد اذيت و حسد بى فضيلتان قرار مى‏گيرد.

 

 

 

شهادت امام جعفر بن محمد عليهماالسلام پس از گذشت دوازده سال از حكومت سياه منصور عباسى رخ داد و طى اين مدت با اينكه امام دور از عراق مركز حكومت در مدينه مى‏زيست ، مع ذلك از دست او امان و راحتى نداشت و همچنانكه دوست با ارسال هدايا و يا تحف، خاطره دوستى را تجديد مى كند، منصور هم با متوجه ساختن انواع آزارها و اذيتها دشمنى‏اش را با امام بزرگوار تازه مى‏نمود.

 

 

 

ابوالقاسم على بن طاووس 1 طاب ثراه در كتاب شريف «مهج الدعوات» فصل «ادعيه امام صادق (ع)» چنين مى‏نويسد : منصور در دوران حكومتش هفت بار امام صادق (ع) را نزد خود احضار كرده است؛ گاهى در مدينه و در ربذه به هنگام عزيمت حج و ديگر بار در كوفه و بغداد ، و در همه اين جريانات تصميم بر قتل امام (ع) داشته است .

 

 

 

بعلاوه در تمام اين جلبها با امام بدرفتارى كرده و با وى سخن ناروا گفته است و اينك تفصيل آن ماجراها.

 

 

 

صحنه نخست:

 

 

 

سيد بن طاووس از ربيع، دربان منصور روايت كرده است كه وى گفت : وقتى منصور به عزم حج حركت كرد و به مدينه رسيد 2، شب را تا صبح نخوابيد . پس مرا فرا خواند و گفت : هم اكنون بدون كوچكترين معطلى و با سرعت هر چه بيشتر و حتى اگر بتوانى تنها ، برو و ابوعبدالله جعفر بن محمد (ع) را پيش من بياور! به او بگو پسر عمويت به تو سلام مى‏رساند و مى‏گويد اگر چه خانه‏ها از يكديگر دور و احوال دگرگون گشته است ،ولى بالاخره ما با هم خويشاونديم و از بند دو انگشت به هم نزديكتر و از راست به چپ مماس‏تر. 

 

 

 

بگو پسر عمويت مى‏گويد همين الان نزد ما بيا! پس اگر اجابت كرد، با نهايت تواضع و احترام او را همراهى كن و اگر عذر و يا بهانه آورد، تأكيد بيشترى كن و امر را به او واگذار نما و هرگاه خواست كه با آرامى و ملايمت حركت كند، تو برايش آسان بگير و سخت مگير و عذر او را بپذير و هرگز تندخوئى مكن و سخن درشت و بى‏حساب مگو.

 

 

 

ربيع مى‏گويد: به سوى در خانه امام راه افتادم . ديدم او در اندرونى خانه خويش است . پس بدون اينكه اجازه بگيرم داخل خانه شدم. ديدم مشغول نماز است . صورتش را بر خاك نهاده و دست به دعا دارد و آثار خاك بر صورت و گونه‏هايش مشهود بود. نتوانستم در آن حال مزاحم امام شوم و منتظر ايستادم تا امام از نماز و نيايش فارغ گشت و رو به من كرد . من سلام كرد؛امام فرمود: عليك السلام اى برادر من ! چه كارى داشتى؟

 

 

 

من سلام و پيام منصور را به امام ابلاغ كردم .

 

 

 

امام : و يحك يا ربيع ! «الَم يأنِ للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكرِ اللّه و ما نزل من الحق ولا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الامَدٌ فقست قلوبهم .» 3

 

 

 

واى بر تو اى ربيع! «آيا وقت آن نشده است كه دلهاى مؤمنان به ياد خدا به خشيت افتد و به فكر حقيقت باشند؟ و از آنها نباشند كه جلوتر، از سوى خدا به ايشان كتاب آمد و زمانى طولانى برايشان بگذشت ؛ پس دلهايشان سخت و تيره گشت.»

 

 

 

و يحك يا ربيع! «أَفأَ مِنَ أهلُ القرى أن ياتيهم بأسُنا بَياتاً و هم نائمون ؟ او أمِن اهلُ القرى أن يأتيهم بأسُنا ضحىً و هم يَلعبون؟ أفأَمِنُوا مكر اللّه فلا يأ مَنُ مكرَ اللّه اِلاّ القومُ الخاسرون؟»4

 

 

 

واى بر تو اى ربيع! «آيا مردم شهرها و آباديها خاطر جمعند از اينكه عذاب ما شبانگاهان به آنان فرا رسد، در حاليكه آنان مشغول خوابند؟ يا مطمئند كه عذاب ما ظهرگاهان در حاليكه آنان مشغول بازيند، به ايشان نرسد؟ به هر حال آيا آنان از نقشه الهى خاطرى آسوده دارند؟ و چه كسى جز مردمان زيانكار از عذاب خداوندى خاطر جمع مى‏تواند باشد؟» اى ربيع! سلام، رحمت و بركات خدا را به امير برسان.

 

 

 

آنگاه امام رو به نماز كرد و به نيايش با خدا پرداخت. من پرسيدم: آيا جز اسلام فرمايشى ديگر داريد و يا اجابت فرموده با من مى‏آئيد؟

 

 

 

امام : آرى به او بگو:

 

 

 

أَفرايتَ الّذى تولّى واعطى قليلاً واكدى ؟ أَعنده علمُ الغيبِ فهويَرى‏ ام لم ينبّأ بما فى صُحفِ موسى و ابراهيمَ الّذى وَفّى ألاّ تَزر وازرة وِزرأخرى‏ و أن ليس للانسانِ الاّ ما سعى‏ و انّ سعيَه سوف يُرى‏ . 5

 

 

 

آيا ديدى آنكه را كه روى بگردانيد و اندكى داد و بخل ورزيد؟ آيا او علم غيب مى‏داند؟ كه پس بدان وسيله مى‏بيند. آيا او از صحيفه‏هاى موسى و اخبار آن اطلاع ندارد؟ و ابراهيم كه مسؤوليت را بتمامى انجام داد. كه هيچكس و بال گناه ديگرى را به دوش نمى‏گيرد و براى انسان جز نتيجه سعى و كوشش او نيست و البته نتيجه سعى و كوش او ارزيابى خواهد شد. 6

 

 

 

به او بگو: اى امير ! به خدا سوگند آنچنان ما را دچار ترس و وحشت كرده‏ايد كه زنان و خانواده ما نيز در اثر بيم و هراس ما وحشتزده شده و آرام از دست داده‏اند و تو اين معنى را خوب مى‏دانى و بايد هدفت را از اين كار بيان كنى . پس اگر دست از ما كشيدى چه بهتر ، والا ترا در هر روز پنج نوبت در نماز نفرين مى كنيم . و تو خود حديث مى‏كنى از پدرت، از جدت كه رسول خدا فرمود: دعاى چهار تن از درگاه ربوبى مردود نمى‏شود و حتماً به اجابت مى‏رسد: دعاى پدر براى فرزندش و دعاى برادر دينى در حق برادرى از ته دل و دعاى مظلوم و ستمديده و دعاى آدمى مخلص.

 

 

 

ربيع مى‏گويد: هنوز سخن امام به پايان نرسيده بود كه گماشته منصور به دنبال من آمد تا از علت تأخير آگاه گردد و من هم نزد منصور برگشتم و جريان را به او باز گفتم . منصور گريست و گفت : برگرد و پيغام بده كه شما اختيار داريد نزد ما بيائيد يا نيائيد. اما زنان و بانوانى كه فرموديد، سلام بر آنها و بفرمائيد نترسند و خاطرى آسوده داشته باشند كه خداوند آنان را در امان قرار داده و غم و اندوه از آنها برده است .

 

 

 

ربيع حضور امام برگشته و پيغام منصور را مى‏رساند و آنگاه امام صادق (ع) نيز پيغامى بدين مضمون به وى مى‏فرستد: صله رحم كردى كه خداوند جزاى خيرت دهد.

 

 

 

بعد چشمان امام اشكبار شد و قطراتى از آن بر دامن چكيد. آنگاه فرمود: اى ربيع! اين دنيا هر چند ظاهرش لذتبخش و زر و زيورش فريباست، اما پايانش به هر حال همانند آخر بهار است كه آن همه سرسبزى و طراوت تبديل مى‏شود به خزان و افسردگى …7

 

 

 

ربيع مى‏گويد به امام عرض كردم : شما را سوگند مى‏دهم به آن حقى كه ميان شما و خداوند جل و علا هست، آن دعائى را كه خوانديد و بدان وسيله به نيايش و مناجات پرداختيد و در نتيجه شر و آسيب اين مرد را از خود دور ساختيد به من هم ياد دهيد؛ شايد اين دعاى شما دلشكسته‏اى را مرهمى و بينوائى را نوائى باشد و به خدا قسم جز خودم را نمى‏گويم.

 

 

 

آنگاه امام دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و رو به سجده گاه نمود ، گوئى دوست نداشت دعائى سرسرى و بدون حضور قلب بخواند و چنين گفت : «اللهمّ انّى اسئلك يا مدرك الهاربين و يا ملجأ الخائفين …» 8

 

 

 

در اين بار كه منصور، امام صادق (ع) را نزد خود طلبيده و قصد جلب او را داشته است ، بر حسب ظاهر رفتار ناخوشايندى ديده نمى‏شود؛ پس چرا امام نگرانى خاطر داشته است و خانواده‏اش هم بيمناك بوده‏اند و حتى براى نجات و رهائى از شر و آسيب وى ، به دعا و توسل دست برداشته است؟

 

 

 

بى‏شك امام صادق (ع) از تصميم و رازدل عباسيان آگاهى داشته است و از صحنه‏هاى ديگر كه ذيلاً مى‏آوريم، سوء قصد منصور نسبت به امام آشكار مى‏گردد و معلوم مى‏شود كه منظور او از احضار امام جز قتل آن حضرت نبوده است .

 

 

 

صحنه دوم :

 

 

 

باز ابن طاووس از ربيع روايت كرده كه وى گفت : با ابوجعفر منصور عازم حج شدم. در نيمه راه گفت : اى ربيع! وقتى به مدينه رسيديم ، جعفر بن محمد بن على بن حسين (ع) را به ياد من آر كه به خدا سوگند او را جز من نكشد. متوجه باش كه فراموش نكنى!

 

 

 

ربيع مى‏گويد: از قضا من در مدينه فراموش كردم كه او را به ياد جعفر صادق بيندازم، تا به مكه رسيديم.

 

 

 

منصور گفت : مگر نگفته بودم، در مدينه جعفر را به ياد من آر؟

 

 

 

ربيع : اى سرور من و اى امير! فراموش كردم.

 

 

 

منصور : در بازگشت حتماً او را به ياد من آر كه ناگزير بايد او را بكشم و اگر اين بار هم فراموش كنى، گردن خودت را خواهم زد.

 

 

 

ربيع گويد: گفتم، چشم اى امير! و آنگاه به غلامان وخدمتكاران خودم سفارش كردم كه منزل به منزل امام صادق (ع) را به ياد من آورند ، تا به مدينه وارد شديم . نزد منصور رفتم و گفتم: اى امير! جعفر بن محمد (ع).

 

 

 

منصور خنده‏اى كرد و گفت: آرى ، هم اكنون بروو او را كشان كشان نزد من آر.

 

 

 

ربيع: اطاعت مى‏كنم اى سرور من و براى خاطر شما اين كار را انجام خواهم داد.

 

 

 

سپس بلند شدم و حالى عجيب داشتم كه چگونه اين جنايت بزرگ را مرتكب شوم و سرانجام راه افتادم وبه منزل امام جعفر صادق (ع) رسيدم. او در ميان اطاق نشسته بود.

 

 

 

ربيع: قربانت گردم، امير شما را احضار كرده است .

 

 

 

امام :بسيار خوب ، همين الان.

 

 

 

آنگاه بلند شد و با ربيع راه افتاد.

 

 

 

ربيع: اى فرزند رسول ! او به من دستور داده كه شما را كشان كشان نزد او ببرم.

 

 

 

امام :هر چه گفته عمل كن.

 

 

 

ربيع مى گويد: آنگاه آستين امام را گرفته و او را كشان كشان مى بردم تا به حضور منصور وارد شديم. او روى تختى نشسته و گرزى آهنين به دست داشت كه مى خواست امام را با آن به قتل برساند و نگاه مى كردم به جعفربن محمد (ص) كه او هم لبهايش را تكان مى دهد. شكى نداشتم كه منصور امام را خواهد كشت و كلماتى را هم كه امام زير لب مى گفت نمى فهميدم . پس، ايستاده به هر دو نگاه مى كردم تا اينكه امام جعفر صادق (ع) كاملاً نزديك منصور رسيد.

 

 

 

منصور : جلوترتشريف بياوريد اى عموزاده! و روى او همچون هلال شده بود. آنگاه او را در كنار خود روى تخت نشانيد و دستور داد مشك و غاليه آوردند وبه دست خود سر و صورت امام را معطر ساخت و سپس گفت استرى آوردند و امام را سوار كرد و يك كيسه زر و خلعتى گرانبها داد و او را به منزلش روانه ساخت.

 

 

 

ربيع مى گويد: پس از آنكه امام از مجلس منصور بيرون آمد،من پيشاپيش او را مشايعت مى كردم تا به منزلش رسيد. گفتم :پدر و مادرم فداى تواى فرزند رسول! من ترديدى نداشتم كه منصور قصد كشتن شما را دارد و شما در موقع ورود به مجلس ، لبهايتان تكان مى خورد و زير لب دعائى مى خوانديد ؛ آن دعا چه بود؟

 

 

 

امام : اين دعا بود : «حسبى الرّبُ من المربوبين وحسبى الخالقُ من المخلوقين…»9

 

 

 

صحنه سوم :

 

 

 

هر چند كه خودم كشته شوم .

 

 

 

به هر حال امام را بردم ولى ترديدى نداشتم كه منصور او را به قتل خواهد رسانيد.

 

 

 

وقتى به در اندرونى رسيديم، ديدم امام دعائى بدين منوال مى خواند : «يا اله جبرئيل وميكائيل و اسرافيل واله ابراهيم و اسحق و يعقوب و محمد صلى الله عليه و آله تَولّ فى هذا الغداة عافيتى ولا تسلّط علَىّ احداً من خلقك بشى‏ءٍ لاطاقة لى به…»13

 

 

 

ابراهيم بن جبله مى گويد: وقتى امام را به اندرون بردم ، منصور نشست و سخنى را كه قبلاً گفته بود تكرار مى كرد و مى گفت : يك پا جلو مى گذاريد و يك پا عقب؛ به خدا تو را مى كشم!

 

 

 

امام صادق (ع) در پاسخ فرمود: اى امير! من كارى نكرده‏ام؛ با من اينگونه با خشونت برخورد نكن! اندكى بيش ، از عمر باقى نمانده است .

 

 

 

ابوجعفر منصور گفت : بفرمائيد برويد. و امام از مجلس خارج شد و بعد منصور رو كرد به عيسى بن على - عموى خويش - و گفت : خود را به جعفر برسان و بپرس از عمر چه كسى چيزى نمانده است، از عمر من يا عمر شما ؟!

 

 

 

عيسى مى گويد: خودم را به امام صادق (ع) رساندم و گفتم : اى ابا عبدالله منصور مى پرسد كه از عمر كى چيزى نمانده است، از عمر من يا عمر شما ؟!

 

 

 

امام فرمود: بگو از عمر من.

 

 

 

ابوجعفر گفت : راست، فرمود جعفر بن محمد (عليهما السلام).

 

 

 

ابراهيم مى گويد: از خانه بيرون آمدم ، ديدم امام نشسته و منتظر من است كه از حسن رفتار من سپاسگزارى كند. ديدم حمد و ثناى خدا مى كرد و چنين مى خواند: «الحمدلِلّه الّذى ادعوه فيُجيبنى و ان كنت بَطيئاً حين يدعونى …»14.

 

 

 

صحنه چهارم :

 

 

 

سيد بن طاوس مى نويسد: در اين بار، منصور امام را به كوفه فرا خواند. سيّد پس از آنكه سند حديث را به فضل بن ربيع مى رساند، از قول او روايت مى كند كه منصور ، ابراهيم بن جبله را به مدينه فرستاد تا جعفر بن محمد عليهما السلام را جلب كند. وى مى گويد: وقتى به مدينه رسيدم، به منزل امام رفتم و پيام منصور را ابلاغ كردم. شنيدم اين دعا را مى خواند: «اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شدة…» و پس ازآنكه مركب را آماده كردند و خواست سوار شود چنين مى خواند: «اللهم بك استفتح و بك استنجح…» و وقتى وارد كوفه شديم از مركب پياده شد و دو ركعت نماز گزارد و سپس دستها را به آسمان بلند كرد و اين دعا را خواند: «اللهم رب السموات و ما اظلّت و رب الارضين السبع و ما اقلّت …».

 

 

 

ربيع مى گويد: هنگامى كه خواستيم امام جعفر صادق (ع) را نزد منصور ببريم من قبلاً وارد شدم تا از ورود امام و ابراهيم (مامور جلب امام) او را مطلع سازم.

 

 

 

منصور مسيب بن زهير ضبى (جلاّد) را فرا خواند و شمشير به او داد و گفت : هر وقت من با جعفر بن محمد (عليهما السلام) وارد گفتگو شدم و به تو اشاره كردم فوراً گردن او را بزن و منتظر فرمان من باش.

 

 

 

من از نزد منصور بيرون آمدم و چون با جعفر صادق (ع) دوستى داشتم و در موسم حج، هميشه به ديدار و زيارتش مى شتافتم ، عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! اين مرد ستمكار درباره شما تصميمى دارد . دوست ندارم كه شما را در آن وضع و حال ببينم . اگر فرمايشى يا وصيتى داريد بفرمائيد.

 

 

 

امام فرمود: نگران نباش! اگر داخل شويم و نگاهش به من افتد، عوض مى‏شود. آنگاه همه پرده را به دست گرفت و اين دعا را خواند: «يا اله جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل…» و سپس داخل اندرونى شد و زير لب دعائى مى خواند كه من نمى فهميدم . من منصور را مى ديدم كه مانند آتشى كه آب سرد روى آن بريزند و خاموش شود، مرتباً خشمش فروكش مى كرد، تا اينكه امام به كنار تخت او رسيد . آنگاه منصور از جا پريد و دست حضرت را گرفت و او را روى تخت خويش نشانيد و گفت : اى ابا عبدالله ! ببخشيد كه اينهمه به شما زحمت دادم. غرض آن است كه شكايت قوم و خويشانت را به تو كنم . آنان با من بدرفتارى مى كنند، در دين من طعنه مى زنند و مردم را بر ضد من مى شورانند واگر كسى غير از من به خلافت مى رسيد كه با آنان نسبت خويشى هم نداشت از او اطاعت مى كردند.

 

 

 

امام در پاسخ فرمود: اى امير! چرا روش گذشتگان صالح را فراموش مى‏كنى؟ همچون ايوب كه گرفتار شد، ولى صبر و شكيبائى پيشه كرد و يوسف مظلوم گرديد، امّا بخشيد و سليمان به ناز و نعمت رسيد، ليكن سپاس و شكر خدا را بجا آورد.

 

 

 

منصور : من هم صبر مى كنم ، مى بخشم و سپاس مى‏گويم.

 

 

 

آنگاه رو به امام كرد و گفت : حديثى را بفرمائيد كه قبلاً از شما راجع به صله ارحام شنيده‏ام.

 

 

 

امام : شنيدم پدرم از نياى مان روايت فرمود:

 

 

 

البر و صلة الارحام عمارة الدّيار و زيادة الأَعمار.

 

 

 

نيكى ، صله رحم و پيوند با خويشاوند نزديك موجب آبادانى شهرها و زيادى عمرها مى‏شود.

 

 

 

منصور : منظورم اين حديث نبود.

 

 

 

امام : پدرم از اجدادمان از رسول خدا روايت فرمود:

 

 

 

من أحبّ أن ينسأ فى أجله و يعافى بدنه فليَصِل رَحِمَه.

 

 

 

هر كس دوست مى‏دارد كه اجل و مرگش به تأخير افتد و تندرست بماند، پس بايد صله رحم و پيوند خويشاوند كند.

 

 

 

منصور : اين حديث را نيز نمى‏گويم.

 

 

 

امام : بسيار خوب! حديث كرد مرا پدرم از پدارنش كه رسول خدا (ص) فرمود: مرد نيكوكارى در همسايگى شخصى كه از خويشاوند نزديكش بريده بود، در حال احتضار وجان كندن بود. از سوى خدا به فرشته مرگ خطاب شد كه از عمر آن مرد كه قطع رحم كرده چند سال باقى است ؟ عرض شد : سى سال . خداوند فرمود: آن سى سال را به عمر اين مرد نيكوكار كه صله رحم كرده ، بيفزائيد. 15

 

 

 

در اين موقع ،منصور به غلام و خدمتكارش گفت كه عطر و غاليه بياورند و آنگاه به دست خويش سرو صورت امام را معطر كرد و چهار هزار دينار هم بداد و گفت كه مركب مخصوصش را بياورند و آنقدر نزديك آوردند كه در كنار تخت او نگاه داشتند و در آنجا امام را سوار كردند.

 

 

 

راوى حديث مى گويد: من پيشاپيش امام در حركت بودم و شنيدم آن حضرت اين دعا را مى خواند:«الحمدُ لِلّه الّذى ادعوه فيجيبنى …» عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! اين ستمگر جبار، كمى پيش تهديد به شمشير مى كرد و حتى مسيب را با شمشيرى مأمور قتل شما نمود و من مى‏ديدم شما در موقع ورود، لبهايتان را تكان مى‏داديد و وردى مى‏خوانديد كه نمى‏فهميدم…

 

 

 

امام صادق (ع) فرمود: حالا وقت اين حرفها نيست .

 

 

 

شب هنگام شرفياب شدم؛ امام رشته سخن را به دست گرفت و فرمود: پدرم از جدمان رسول الله روايت كرده كه چون يهود و قبيله فزاره و غطفان همگى بر ضد پيامبر همداستان شدند - چنانكه در قرآن آمده است : «اذ جاوكم من فوقكم ومن اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون باللّه الظنونا…» 16 (موقعى كه شما از بالا و پائين محاصره شديد و هنگامى كه چشمهاى شما به دوران افتاد و جانهايتان به لب آمد و به خداوند گمانها برديد…) - آن روز براى پيامبر روز سختى بود و دائماً تو مى‏رفت و بيرون مى‏آمد و به آسمان مى‏نگريست و مى‏فرمود: «ضيقى ، تتسعى» (گرفتارى اى ، فرج و گشايشى). سپس پاسى از شب گذشته بيرون آمد؛ شخصى را مشاهد كرد و به حذيفه فرمود: ببين او كيست؟

 

 

 

حذيفه : او على به ابن طالب (ع) است .

 

 

 

رسول خدا : اى على ! نترسيدى كه جاسوسى از سوى دشمن در كمين تو باشد.

 

 

 

على (ع) : من جان خويش را براى خدا و رسولش بخشيده‏ام . در اين شب خواستم پاسدار مسلمانان باشم.

 

 

 

سخن پيامبر با على (ع) به پايان نرسيده بود كه جبرئيل فرود آمد و گفت : اى محمد (ص) ! خداوند سلام فرمود و گفت: ما ميزان فداكارى و از جان گذشتگى على (ع) را در اين شب ديديم و به او از دانشهاى پوشيده و اسرار نهفته خود كلماتى اهدا كنيم كه آنها را نزد هيچ شيطان تجاوزگر و سلطان ستمگرى نخواند و در هيچ آتش سوزى ، غرق ، ويرانى، سقوط سقف و ديوار، حمله حيوان درنده و هجوم دزد راهزن بر زبان نياورد مگر آنكه خداوند هرگونه آسيب و خطر را از او دفع كند و او را در امن و امان قرار دهد و آن كلمات اين است : «اللهم احرسنا بعينك التى لا تنام واكنفنا بركنك الذى لايرام…» 17

 

نظر دهید »

عبادت و خشیت امام صادق

ارسال شده در 9 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در ائمه معصومین

عبادت در عرف به معنی عمل به ارکان است؛ مانند: روزه،نماز، حج و… امام ششم (علیه السلام) در عبادت مانند جدش امام زین العابدین (علیه السلام) بود، به قدری عبادت می کرد که شاگردانش می گفتند: بسیاری عبادتش مانع از ریاست اوست.

مالک می گوید: یک سال در رکاب آن حضرت به مکه مشرف شدم، همین که در محل احرام تلبیه و لبیک گفتن رسیدیم، امام می خواست لبیک بگوید، اما حالشان منقلب می شد و هر چه زحمت می کشیدند تلبیه بگویند صدا در حلق شریفشان قطع می شد و بیرون نمی آمد و نزدیک بود از شتر بیفتند، من عرض کردم : یابن رسول الله! تلبیه بگویید چاره جز گفتن آن نیست، فرمود: ای پسر عامر! چگونه جرات کنم بگویم:« لبیک اللهم لبیک» می ترسم که حق عزوجل بفرماید:« لا لبیک و لاسعدیک».

منبع:

۱- منتی الآمال،ج۲،ص۱۲۵.

۲- گلچینی از گلستان محمدی،ص۲۷۴.

 

به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از افکار نیوز،

 

 

نظر دهید »

وصایای امام صادق

ارسال شده در 8 مرداد 1395 توسط عاطفه اسلامي در ائمه معصومین

مرگ وصایایی چندی می‌نماید که برخی در امر امامت، برخی در زمینه مسائل خانوادگی و بخشی در مورد عامه است.

 

-  به فرزندان خود فرمود: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَ اَنتُم مُسلِموُن؛ بکوشید که جز مسلمان نمی‌رید .

 

-  به کسان و خویشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ؛ شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد نمی‌رسد .

 

-  به خانواده خود وصیت فرمود که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در منا برای ایشان مراسم عزاداری بر پا کنند.

 

-  دستور دادند برای خویشان و کسان هدیه‌ای بفرستند، حتی هفتاد دینار برای حسن افطس از خویشان ایشان. حسن افطس همان کسی است که با خنجر به امام حمله کرده بود و می‌فرمود می‌خواهد آیه قرآن را در مورد صله رحم اجرا کند.

 

و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصی و … بود.

 

-  درباره امام پس از خود، امام کاظم علیه السلام را برای چندمین بار منصوب کرد که ایشان در آن هنگام بر اساس سندی بیست سال داشتند.

 

-  بخشی از سفارش‌های ایشان درباره غسل و کفن و قبر خود بود که احکام اسلامی در این زمینه وجود دارد.

 

 - و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصی و … بود.

 

 

 

لحظه آخر

 

امام صادق علیه السلام در آخرین لحظات حیات که مرگ را نزدیک دیدند، دستور دادند که تمام خانواده و خویشان نزدیکش بر سر بالینش جمع گردند و پس از آن که همه آنان در کنار امام حاضر شدند، چشم بگشود و به صورت یکایک آنها نظر افکند و فرمود: «انّ شِفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوة.»

 

این وصیت امام، دلیل آن است که در آئین اسلام، نماز جایگاهی مهم دارد، طوری که امام در آخرین لحظه‌های زندگی از میان هزاران مسئله فقط نماز را سفارش می‌کند و این نیست جز برای این که امام صادق علیه السلام هادی امت و پاسدار دین است و نماز از این دیدگاه از اهمیت فراوانی برخوردار می‌باشد.

 

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوی آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌ای به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسی که قطع رحم کرده بوی آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

 

به نظر من راز این که امام خویشاوندان نزدیکش را به نماز سفارش می‌کنند، آن است که مردم از آنان انتظار ارشاد و راهنمائی دارند، پس تبلیغ و توصیه این فریضه از زبان آنان مؤثرتر است. نکته دوم آن که نزدیکان امام و منسویان عترت نپندارند که به علت قرابت و داشتن نسبت با پیامبر از شفاعت او و اوصیای گرامی‌اش بهره‌مند خواهند بود، اگرچه در عمل به برخی از احکام سهل انگار باشند.

 

امام صادق علیه السلام بدین وسیله خواستند بیان کنند که خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله اگر توأم با انجام فرائض و تکالیف دینی نباشد، سودی به آنان نخواهد داشت، بلکه این نسبت مسؤولیت ایشان را سنگین‌تر خواهد ساخت.ام‌حمیده مادر امام موسی کاظم و همسر امام صادق علیهماالسلام از این حال امام در شگفت بوده که چگونه امام به هنگام وفات نیز از این فریضه بزرگ غفلت نداشته است و هرگاه این حال امام را به یاد می‌آورده می‌گریسته است.از کارهای عجیب امام در ساعت رحلتش آن که دستور دادند برای تمام خویشاوندان نزدیکش صله و تحفه‌ای فرستاده شود و حتی برای حسن افطس مبلغ هفتاد دینار فرستاد.

 

سالمه کنیز و خدمتکار آن حضرت پرسید: «چگونه به مردی که با دشنه و خنجر به شما حمله آورده و قصد قتل شما را داشته است، چنین مبلغی را عطا می‌فرمائید؟»

 

امام در پاسخ فرمود: «می‌خواهی مشمول این آیه قرآن نباشم که فرمود: «وَالَّذینَ یَصِلُونَ ما اَمُرَاللهُ بِهِ یُوصَلَ وَ یَخَشونَ رَبَّهُم وَ یَخافُونَ سُوءِ الحِسابِ»؛ و آنان که فرمان خدا را در مورد صله رحم و دلجوئی از خویشاوندان اجرا می‌کنند و از خدایشان می‌ترسند و از محاسبه بدفرجام بیمناکند.

 

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوی آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌ای به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسی که قطع رحم کرده بوی آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

 

این وصیت امام نیز بیانگر اهمیت صله رحم است و رفتار خود امام هم اینگونه بوده که با ارحامش پیوند داشته و حتی با آنان که با او بریده و به قصد کشتنش به طرف او حمله کرده بودند به طریق نیکو رفتار کرد و مبلغی صله فرستاد، و به راستی که این، خلق و خوی انبیاء و اولیاء است. (2)

 

 پی‌نوشت‌ها:

 

1. به نقل از کتاب صفحاتی از زندگانی امام صادق علیه السلام.

 

2. به نقل از کتاب احیاگر تشیع.

 

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 148
  • 149
  • 150
  • ...
  • 151
  • ...
  • 152
  • 153
  • 154
  • ...
  • 155
  • ...
  • 156
  • 157
  • 158
  • ...
  • 187
 تماس
بسم الله الرحمن الرحیم سلام...به وبلاگ مذهبی فرهنگی خیلی خوش اومدین! امیدوارم مطالب وبم براتون جالب باشه و بتونم برای پیشرفت کشورمون و ظهور امام زمانمون یه قدمی بردارم.. منتظر نظراتتون برای هر چه بهتر شدن این وبلاگ هستم... "یا علی"  ترسم که شعر مزار من این شود او هم جمال یوسف زهرا ندید و رفت... اللهم عجل لولیک الفرج آنطور که هستي‌ باش ،.... صداقت مؤثرترين تيري است که به قلب هدف مي‌‌نشيند ،.... هدفت را با نقشه‌هاي جوراجور آلوده مکن‌ ،... خودت باش ،.... افتاده باش ،... نه‌ ذليل ،... شوخ باش ،... نه‌ مسخره ،.... آزاده باش ،،... نه‌ ياغي ،... مطمئن باش ،... نه‌ ساده ،.... از خود ،... راضي باش ،.... نه‌ از خود راضي ،... صبور باش ،... نه‌ در کمين ،.... آنوقت خواهي ديد که کليد را در دست خود خواهي داشت!!  ان شاء الله

موضوعات

  • همه
  • آینه خدا
  • ائمه معصومین
  • احکام
  • اخبار حوزه علمیه معصومیه
  • اخبار فضای مجازی
  • اربعین
  • امام زمان
  • بانوان در حماسه کربلا
  • تدبر در آیات و سوره های قرآن کریم
  • تربیت فرزندان
  • حجاب
  • حیوانات در قرآن
  • داستان ها ومطالب خواندنی
  • دانستنی های جالب
  • دانستنی های قرآنی
  • دل نوشته
  • دهه فجر
  • دومین همایش فعالان فضای مجازی
  • دیدنی های ایران
  • روز نوشته های من
  • سبک زندگی
  • سخن بزرگان
  • شهدا و دفاع مقدس
  • طب سنتی و بسته سلامت
  • طنز
  • عکاسی من
  • عکس نوشته های زیبا
  • ماه رجب
  • ماه رمضان
  • محرم
  • مدافعان حرم
  • مقام معظم رهبری
  • مناجات
  • مناسبت ها
  • وصیت نامه شهدا
  • پاسخ به برخی از شبهات دینی و مذهبی
  • کالای ایرانی
  • کلاس اخلاق عمومی

رتبه

    کاربران آنلاین

    • نورفشان
    سوره قرآن
    مهدویت امام زمان (عج)
    مهدویت امام زمان (عج)
    ذکر روزهای هفته

    تقویم

    اوقات شرعی

    آمارگیر وبلاگ

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان